شيخ ذبيح الله محلاتى

175

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

او افتاد فرمود اى زليخا صورت ترا ديگرگون مىبينم زليخا گفت سپاس خداوندى را كه پادشاهان را در اثر معصيت و نافرمانى كردن بنده و ذليل ساخت و بندگان را در اثر فرمان‌بردارى پادشاه گردانيد يوسف فرمود اى زليخا چه علتى ترا وادار بآزار من نمود زليخا گفت نيكوئى رخسار تو مرا وادار به اين كار نمود يوسف فرمود هرگاه خاتم انبياء كه نامش محمد است ديدار كنى چه حالى خواهى داشت و او در رفتار و رخسار و نجابت بمراتب از من افزونتر است زليخا گفت سخن بصدق كردى يوسف گفت از كجا دانستى كه من راست گفتم و حال آنكه تو آن پيغمبر عظيم‌الشأن را ديدار ننمودى زليخا گفت علامت صدق گفتار ترا ازآن‌رو دانستم وقتى كه نام او بردى قلبم بدوستى او مايل گرديد همان وقت از طرف خداوند عز و جل بر يوسف وحى شد كه زليخا راست مىگويد من او را دوست مىدارم سپس فرمان رسيد كه زليخا را تزويج كن و على بن ابراهيم القمى در تفسير خود روايت مىكند كه عزيز مصر در سالهاى قحطى و گرانى فوت شد زن او زليخا سخت پريشان شد به حدى كه دست گدائى به اين و آن دراز مىنمود بعضى به دو گفته‌اند چه خوب است بر سر راه يوسف كه اينك عزيز مصر است بنشينى زليخا گفت من از او شرم دارم تا بالاخره بر سر راه يوسف بانتظار بنشست كه ناگاه يوسف با موكبه پادشاهى دررسيد زليخا برخواسته و آواز داد تسبيح مىكنم خدائى را كه پادشاهان را براثر نافرمانى ذليل و زبون ساخت و بندگان را به علت فرمانبردارى بمنصب پادشاهى رسانيده يوسف فرمود آيا تو همان زنى گفت آرى با اينكه نام او زليخا معروف بوده او را بنام ذكر نكرد يوسف فرمود آيا از عشق من در دل تو چيزى باقى مانده است زليخا گفت واگذار مرا آيا بعد از اين فرتوتى مسخره مىكنى مرا فرمود من استهزاء نمىكنم گفت جز عشق تو چيزى در دل نهفته ندارم يوسف فرمان داد زليخا را به منزل بردند چون شب شد زليخا را طلبيد به او فرمود اى زليخا آيا توان نيستى كه به من اين‌همه شكنجه‌ها